تبليغاتX
جرعه ای از آسمان

جرعه ای از آسمان

 

بیهوده تکرار

 

دلم تنگ است، می سوزد از باغی که می سوزد

نه دیداری، نه بیداری، نه دستی از سر یاری

مرا آشفته می دارد، چنین آشفته بازاری

تمام عمر بستیم و شکستیم، بجز بار پشیمانی نبستیم

جوانی را سفر کردیم تا مرگ،

نفهمیدیم به دنبال چه هستیم 

 عجب آشفته بازاریست دنیا

عجب بیهوده تکراریست دنیا

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 13:50  توسط گلبرگ   | 

هم اینک،به هر موجودی که می نگری

 و هر صدایی را که می شنوی،آن را بخشی

از وجود لایزال الهی بدان!هر دستی،دست

خداست،اگر تو در پی اتصال به بخش الهی

آن باشی.هر تصوری در پندارت به اضافه خدا کن.

آن وقت خداوند عمل می کند و تو شاهدی!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:31  توسط گلبرگ   | 

همدلی

همدلي كو ؟ تا شوم همراه او،

سر نهم هر جاكه خاطرخواه او

شايد از اين تيرگي ها بگذريم.

ره به سوي روشنائي ها بريم

مي روم، شايد كسي پيدا شود ،

بي تو، كي اين قطره دل دريا شود؟ 

                                                 فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:33  توسط گلبرگ   | 

بهار چه اسم آشنایی

اگر تو رخ بنمایی ستم نخواهد شد                       

اگر تو رخ بنمایی ستم نخواهد شد                         ز حسن و خوبی تو هیچ کم نخواهد شد

برون ز زلف یک حلقه هم نخواهد رفت                     کم از دهان تو یک ذره هم نخواهد شد

تو پاک باش و برون ای بی حجاب و مترس                کسی به صید غزال حرم نخواهد شد

رقیب گفت بهار از نو سیر شد ، هیهات !                 به حرف مفت، کسی متهم نخواهد شد

                                                                                                         (ملک الشعرا)

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 19:5  توسط گلبرگ   | 

لحظه ی زیبایی

 دلم را بردی. به همین سادگی.

از تو خواستم بگذار رمز این

این لحظه زیبایی را که به من هدیه دادی

 با هر کسی که مرا می خواند قسمت کنم.

به همه یارانم که در سر تا  سر این کره خاکی

سر گردانند،می چرخند و نمی یابند. به همه انها بگویم

که تو نزدیکی، نزدیک تر از نام هر کس به او.

گفتم: بگذار به آنها که به دور ها خیره شدند بگویم

 که تو هستی و آن ها را صدا می زنی.

  

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 20:46  توسط گلبرگ   | 

من کی ام؟

باز گشت  

من کی ام؟ یک پرسش تکراری است

کز ازل چون سیل در من جاری است

باز مامور، سوالی بی جواب

آمده از راه ، با حکم عذاب

باز بر در، ضربت انگشت اوست

حکم جلب روح من در مشت اوست

باز در، من کی ام؟ رخ می دهد

ناشناسی گنگ پاسخ می دهد:

روی این دریا حبابی ساده ام

خالی از خود اتفاق افتاده ام

چرخش وارونه ی زایندگی

باز می گیرد مرا از زندگی

روی دست موج چون خس می روم

واژگون می غلتم و پس می روم

از هوای وهم،خالی می شوم

موج دریای خیالی می شوم

مست توفان، چرخ چرخان پیچ پیچ

می روم تا ساحلی از جنس هیچ

می خلد خاری عدم در تاولم

باز می گردم به جای اولم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 14:5  توسط گلبرگ   | 

بند ها را پاره کن. تو برای پرواز، فقط باید بپری!

عمل کن تا دریافت کنی. تو در بند تصورات خودی!

از تو می پرسم، اگر شاد نیستی، کجا ناسپاس بوده ای؟

قدر کدام نعمت را ندانسته ای؟ کدام محبت را رد کرده ای؟

چرا زیر باران رحمت حق سبز نشدی؟!

کجا سخت شدی و نباریدی؟

کجا تنگ شدی!قفل شدی، گره شدی ؟!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 16:36  توسط گلبرگ   | 

 

 از همان روزي كه دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي كه فرزندان آدم
زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد
آدميت مرد
گرچه آدم زنده بود


از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ
آدميت برنگشت

قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبي ها تهي است
صحبت از آزادگی پاكي مروت ابلهي است
صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست
قرن موسي چمبه هاست
روزگار مرگ انسانيت است
من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد در زنجير حتي قاتلي بر دار
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام زهرم در پياله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي جنگل را بيابان ميكنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان ميكنند

صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 3:29  توسط گلبرگ   | 

شاید همین روز هاست  که باید دل ببازی.

شاید همین روزهاست که باید این معبد را،

از من تهی کنی. وقت دلباختن،

فراموش نکن که جایی خواهد رسید که سر هم بدهی.

پس خالی شو از من. تا او به جای تو عمل کند.

به جای تو حرف بزند و به جای تو دل ببازد.

این جا آسمان هفتم است. جایی که جای تو در آن خالی است. 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 14:39  توسط گلبرگ   | 

 

شب از میانه تاریکی گذشته بود! پشت پنجره اتاقم، روی تختم خواب بودم.

 ناگهان حضور کسی را پشت سر احساس کردم. انگار حجمی مانند نور به جمجمه ام فشار می آورد.

 گویا کسی با قدرتی نوازشگر مرا هل می داد و می گفت: بیدار شو... بیدار

 خسته بودم رفیق. خسته تر از آن که سر بر گردانم. اما این نیروی گرما بخش،

 آن چنان حسی از وسوسه، در تن رخوتناکم، بیداری می کرد که نا گزیر بر گشتم.

 درست روبه چهره من،ماه تمام، زیر یک لایه مه صورتی رنگ به من زل زده بود.

 گفتم: خدایا، اگر تماشای ماه تو، از بنده ای خفته در بستر، چنین حال خوشی را می آفریند.

 پس از معشوق دل ربا، رازهای دیگرت را بر ما بنما.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 2:59  توسط گلبرگ   |